|
سنگين ترين خمارم،
ترك تو بود و
پرهيز،
از چشمهاي پرچمن تو
و آن لرزهها، كه ترك نميكرد
دل را و دست را، ز من و تو ـ
باز آن چهار گوشه محدود
وان تلختر، ترنم زنداني
در انتظار آمدن تو
و آن آرزوي بودايي
از آتش شريف تن تو
اي سبز، اي بهار رهايي
اي آخرين گشايش لبخند
در اضطراب آخر
اي آخرين هراس تبآلود
در آن سپيدهاي كه ميشويد
خون را و خواب را
از پارگي پيرهن تو.
غمگينترين گريزم
اي تيغ آبديده خورشيد
از بيم آن شبيخون است
كاينك صداي نعل ميريزد
در دشتهاي آمدن تو
اي كاش بر درخت سپيدار
ميشد حكايتي بنويسم
از آن سپيدي بدن تو
با پيريام گريز نميزيبد
اين برگهاي سوخته را بشمار
ديگر، شب
ديگر صداي پرزدن شبكور
ديگر درازناي سكوت سپيده دم
مرغان منجمد را
از خواب استحاله نخواهد خواند
در ساعتي كه اين سان طولانيست
از غارتي كه اينسان، انساني
ديگر گلايه، بيمايهست
از گردباد ريشه كن تو!
اي چشمهاي سبز بهارينه
اين برگهاي ريخته را بشمار!
اي كاسههاي آتش و سبزينه
اين برگهاي ريخته را بشمار!
اي باغهاي روشن آيينه
اين برگهاي ريخته را بشمار!
ديگر مجال زيستنم نيست،
مرگ من است و زيستن تو.
من اضطراب را جستم
در آن خمار وحشت و خميازه
من اضطراب را ديدم
اي آخرين نسيم پر از شبنم
در حسرت نيامدن تو...
|