|
ده سال پيش با شعر مشيري آشنا شدم و حدود شش هفت سال پيش ، با خودش.
همكاري نزديك من و مشيري در مجله روشنفكر ، و همزباني و درد دل ها و
شعر خواندن هامان براي يكديگر ، بين ما نوعي همدلي و پيوستگي عميق به
وجود آورده كه بي شك ، بر عقيده و نظر من در مورد شعر مشيري ، نيز سايه
انداخته است . اعتراف مي كنم : دوستي و همدلي من و مشيري به پايه اي
رسيده كه هر وقت مي خواهم از شعر مشيري حرف بزنم نمي توانم داور بي
طرفي باشم . من ، مشيري و صفا و صداقت او را دوست دارم و چون او را از
نزديك مي شناسم ، هر بار شعرش را مي خوانم ،همه آن چيزهايي را كه در
مشيري سراغ دارم ، در شعرش مي يابم . و اين خصوصيتي است كه در مشيري ،
بيش از همه مي پسندم.
فريدون ، هرگز در شعرش و به شعرش دروغ
نمي گويد . شعر او ، آئينه وجود خود او است . او به راستي وقتي از
دوراني كه به علت ماموريت پدرش در شهر مشهد به سر برده ، حرف مي زند ،
با يادها و يادآوري هايش از آن دوران درست همان احساسي را در آدمي
بيدار مي كند ، كه با شعر “ سوقات ياد “ ش . وقتي از آنچه در دنياي ما
مي گذرد ، حرف مي زند و از “مرگ انسانيت“ و “اشك يتيمان ويتنامي “ و
سرنوشت بشري كه سرانجام بايد به “كوه ها وغارها پناه ببرد“ شكوه مي كند
، همان مشيري صميمي و حساسي است كه در “اشكي در گذرگاه تاريخ “ “خوشه
اشك“ و “كوچ“ چهره مي نمايد .
اما مشيري ، هميشه شاعر اين شعرها نيست ، و اصلا“ كمتر شاعر شعرهايي از
اين دست است . چون او شاعر است ، نه “شعرساز“ واين است كه شعر ، بي
اراده و اختيار او ، در وجودش جوانه مي زند، شكوفه مي دهد و يك وقت مي
بيني عطر شعر ، باغ جان فريدون را مست كرده است . اين ديگر فريدون ،
فريدون زندگي عادي ، فريدوني كه خانه و زندگي دارد ، سوار اتومبيل مي
شود ، به اداره مي رود و سرماه حقوق مي گيرد ، نيست . اصلا“ فريدون
نيست . آئينه اي صاف و روشن است كه مي خواهد بازتاب روشنايي صميمانه اي
باشد كه ما از آن بي خبريم . اگر آفتابي نيست ، دست كم چراغي ، يا حتي
شمعي ...
اين نكته هم گفتني است كه فريدون ، شاعر كلمات مهربان ، كلمات پاك و
نازنين است در تمام عمرش از فريادهاي (عربده هاي ؟) متشاعرانه به دور
بوده . او حتي وقتي دردي جهاني را در شعرش مطرح مي كند ، فرياد نمي كشد
، با همان كلمات نازنين خود ، گلايه مي كند . چون او نه از جنگ افروزان
آتش ريز است ، نه فرياد او درمان دردي است . اين را مشيري خوب مي داند
و از اين رو هرگز نه خواسته پيرواني داشته باشد ، نه شعرش را وجه
المصالحه زور و زر قرار داده . اگر شعر “كوچه“ را ساخته ، براي اين است
كه در لحظه آفرينش “كوچه“ نمي خواسته به خود دروغ بگويد ، و اگر در
شعرهاي اخيرش ، گلايه هايي از دردهاي همه گير كرده نمي خواسته اداي
“شاعران وطني“ را درآورد. اينست راز شعر مشيري ، رازي كه ما را وا مي
دارد تا به هنگام خواندن اشعار مشيري ، با او ، بيش از بسياري ديگر از
شاعران احساس صميميت كنيم ، يا – حتي گاه – گمان كنيم كه اين شعر را
خودمان گفته ايم ، يا خودمان بايد مي گفتيم ....
سال ۱۳۴۸
|