|
يكي از خوشبختیهاي من در زندگی شناختن شاعر عزيز، انسان والا، دوست
نازنين فريدون مشيری بوده است. چهل سال از شعر او لذت بردهام و سی سال
دوستی نزديك با او داشته ام و بيست سال با او همسايه ديوار به ديوار
بودهايم. سفرها با هم رفتيم و روزهای تلخ و شيرين را با هم گذرانديم.
نه تنها هرچه در هر جا از او چاپ شده خواندهام بخت اين را داشته ام كه
از تمام آثار چاپنشده او هم سرمستیها يافتهام. از همه اينها گذشته
به مدت سی سال انس و الفت با او چشم و گوشم از شعرهای ناسروده او كه در
سراسر وجودش موج مي زند لذتها برده است . وجود نازنين او شعر محض است.
رفتار و گفتارش لطف نغزترين شعرها را دارد .
فريدون فرشتهاي است كه تار و پود وجودش از شعر و هنر و زيبايی و نيكی
و مهربانی سرشته است. در معاشرت با او انسان خود را در عالم شاعرانهای
می يابد كه همه چيز در آن شعر است. در محضر گرم او گذشت زمان احساس
نمیشود. حافظه نيرومند او گنجينه بيكرانی از لطيفترين و برگزيدهترين
اشعار هزار سال ادب فارسي است و به هر مناسبت تكبيتهای لطيفی میخواند
و نيز به هر مناسبت نكتهها و لطيفههايی به زبان ميآورد كه بيشتر
آنها آفريده ذهن و ذوق خلاق خود اوست و به نقل از او بر سر زبانها
میافتد.
من در همه عمر نديدم كه او از كسی بدگويی كند . در جايی هم كه همه از
كسی بد میگويند تنها سكوت آميخته به وقار او نشانه تاييد است. گاهی هم
با طنز لطيفی اعتقاد خود را بيان میكند و راه گفتگوها را میبندد.
استاد بزرگ ما ملكالشعرای بهار مقالهای تحت عنوان «شعر خوب» در مجله
دانشكده خود نوشته و ضمن آن عبارتی نزديك به اين معنی دارد كه «فقط كسی
میتواند شعر خوب بگويد كه خود انسانی خوب باشد». من آن مقاله را سالها
پيش خواندهام و مفهوم آن در دلم نشسته و مصداق آن را هميشه در وجود
فريدون و شعر او يافتهام .
فريدون عاشق زيبايیهاست از طبيعت و شعر و موسيقی و نقاشی و خط زيبا.
ستايشگر خوبی و پاكی و زيبايی و نيكی و مهربانی و فضيلت و طبيعت است.
با نگاه ژرفبين و تازهياب خود زيبايیها را میيابد و میستايد :
«شكوفه و چمن و نور و رنگ و عطر و سرود
سپاس و بوسه و لبخند و شادباش و درود»
«به پرستو ، به گل ، به سبزه درود ! »
«ما عاشقان نور و بهار و پرندهايم
شب، بوسه میفرستيم
مهتاب نازنين را
با صبح میستاييم
مهر گلآفرين را»
من دل به زيبايی بهخوبی میسپارم، دينم اين است
من مهربانی را ستايش میكنم، آيينم اين است
انسان و باران و چمن را میستايم
انسان و باران و چمن را میسرايم
او نه تنها زيباييها را میستايد ، در ميان آنها درس مهر و دوستی و
مهربانی به ما میدهد.
در اين گذرگاه
بگذار خود را گم كنم در عشق
بگذار از ره بگذرم با دوست، با دوست
ای همه مردم، در اين جهان به چه كاريد؟
عمر گرانمايه را چگونه گذرانيد؟
هر چه به عالم بود اگر به كف آريد
هيچ نداريد اگر كه عشق نداريد
وای شما دل به عشق اگر نسپاريد
گر به ثريا رسيد هيچ نيرزيد
عشق بورزيد
دوست بداريد !
فريدون زبان طبيعت را خوب میداند و پيام مهر مظاهر طبيعت را میگيرد و
به لطيفترين و طبيعیترين زبان به گوش آدميان میرساند.
سرخوشانند ستايشگر خورشيد و زمين
همه مهر است و محبت نه جدال است و نه كين
اشك میجوشد در چشمه چشمم ناگاه
بغض میپيچد در سينه سوزانم، آه
پس چرا ما نتوانيم كه اين سان باشيم
به خود آييم و بخواهيم كه:
انسان باشيم
اين سطور را وقتي مینويسم كه فضای تهران از دود و غبار آكنده است و
نفس در سينهها تنگي میكند. رسماً اعلام شده كه آلودگی هوای پايتخت به
شش برابر حد مجاز رسيده است. مدارس را بستهاند . رفت و آمد ماشين ها
را در شهر محدود كردهاند و . . . روشن است كه راه حل آسانی هم دستياب
نيست. مشيری از سالها پيش با روشنبينی خود از اين تيرگیها و
آلودگیها ناليده و چنين روزی را پيشبينی كرده و همه را به ستايش
طبيعت صاف و پاك فراخوانده است.
مشيری، راهی را كه رفته و پيامی را كه در شعر خود داشته در قطعه «نسيمی
از ديار آشتی» بيان كرده است:
باری اگر روزی كسی از من بپرسد
«چندی كه در روی زمين بودی چه كردی؟»
من، میگشايم پيش رويش دفترم را
گريان و خندان، بر ميافرازم سرم را
آنگاه میگويم كه: بذری نو فشانده است
تا بشكفد، تا بر دهد، بسيار مانده است
در زير اين نيلی سپهر بیكرانه
چندان كه يارا داشتم در هر ترانه
نام بلند عشق را تكرار كردم
با اين صدای خسته شايد خفته ای را
در چار سوی اين جهان بيدار كردم
من مهربانی را ستودم
من با بدی پيكار كردم
«پژمردن يك شاخه گل» را رنج بردم
«مرگ قناری در قفس» را غصه خوردم
وز غصه مردم، شبی صد بار مردم
شرمنده از خود نيستم گر چو مسيحا
آنجا كه فرياد از جگر بايد كشيدن
من، با صبوری، بر جگر دندان فشردم
اما اگر پيكار با نابخردان را
شمشير بايد میگرفتم
بر من نگيری، من به راه مهر رفتم
در چشم من، شمشير در مشت
يعنی كسی را می توان كشت!
در راه باريكی كه از آن میگذشتم
تاريكی بیدانشي بيداد میكرد
ايمان به انسان، شبچراغ راه من بود
شمشير دست اهرمن بود
تنها سلاح من درين ميدان سخن بود
شب های بیپايان نخفتم
پيغام انسان را به انسان بازگفتم
حرفم نسيمی از ديار آشتی بود.
ازديار آشتی، صفحه
فريدون مشيری در اين قطعه راز پرهيز خود را از فعاليتها و مبارزات تند
و پرشور سياسی كه راه و رسم نسل او بوده است بيان كرده و میگويد در
«تاريكی بی دانشی» و در «پيكار با نابخردان» و در برابر «شمشير دست
اهرمن» سلاح او سخن بوده است.
آری، فريدون هرگز شمشير به دست به جنگ نابكاران و نابخردان نرفته، اما
با شعر نرم و نافذ خود هميشه با دروغ و بيداد و همه نمودهای اهريمنی
پيكار كرده است. اين در شعرهای چاپ شده اوست. اما آنچه هنوز انتشار
نيافته و انتظار چاپ آنها را بايد داشت روح شاعر روشنتر چهره
میگشايد. آنجاست كه درد و رنج مردم زمانه خود را بیپرده و صريح
بازگفته است.
شعر پرشكوه فريدون لبريز از عشق به ايران و مردم ايران و فرهنگ ايرانی
است. كيست كه «ريشه در خاك» او را نخوانده باشد؟ و كيست كه تحت تاثير
اوج پایبندی او به اين آب و خاك و مردم بلاكش آن قرار نگرفته باشد؟ در
پيشانی آن شعر نوشته است: «در پاسخ دوستی آزادیخواه و ايراندوست كه
در سال 1352 از اين سرزمين كوچ كرد و مرا نيز تشويق به رفتن نمود».
«ريشه در خاك» هميشه زبان حال اهل خرد و دانايی در اين سرزمين بوده و
بر دلها نشسته و ورد زبانها شده و من بند آخر آن را بارها از بسيار
كسان شنيدهام:
من اينجا ريشه در خاكم،
من اينجا عاشق اين خاك از آلودگی پاكم
من اينجا تا نفس باقی است می مانم
من از اينجا چه می خواهم؟ نمی دانم
اميد روشنايی گرچه در اين تيرگیها نيست
من اينجا باز در اين دشت خشك تشنه میرانم
من اينجا روزی آخر از دل اين خاك، با دست تهی
گل بر میافشانم .
«نيايش» را، كه هنوز چاپ نشده و نسخه ای از آن را در نوروز 1361 به خط
زيبای خود نوشته و به من هديه داده و از آن روز هميشه روي ميز كار من و
پيش چشم من بوده است، خطاب به ايران چنين به پايان میبرد :
نفسم را پر پرواز از توست
به دماوند تو سوگند، كه گر بگشايند
بندم از بند ، ببينند كه آواز از توست
هم اجزايم، با مهر تو آميخته است
همه ذراتم با خاك تو آميخته باد
خون پاكم كه در آن عشق تو میجوشد و بس
تا تو آزاد بمانی، به زمين ريخته باد
«خروش فردوسی» او، چكيده همه داستانهای شاهنامه، حكايت پيوستگي جان او
با جان فردوسي و تموج فرهنگ ايراني در سراسر عمر بر سراسر وجود اوست.
«خروش فردوسی خروش ايران بود». هيچ كس پيام فردوسی را با آنهمه دقت و
تماميت درنيافته و با اينهمه لطف و دلاويزی به زبان نياورده است. آن
شعر را با خطاب به فردوسی چنين تمام میكند:
بزرگ مردا همچون تو رستمی بايد
كه هفت خوان زمان را طلسم بگشايد
مگر دوباره جهان را به نور مهر و خرد
هم آنچنان كه تو ميخواستی بيارايد
مجموعه «آه، باران» كه بيشتر اشعار آن در سالهای حمله دشمن خونخوار به
ايران و به نام «قادسيه دوم» و پايداری و جانفشانی آزادگان اين سرزمين
برای حفظ وطن خويش سروده شده، يادگار جاودانهای از اشك و آه مردم
زمانه ما برای نسلهای آينده خواهد بود. برای نمونه «شبهای كارون»،
«آوايی از سنگر»، «آه، باران»، «ايثار»، «يك نفس تازه» را در آن مجموعه
بايد خواند.
در اينجا كه سخن از عشق شاعر به ايران و فرهنگ ايرانی است اگر از قطعه
«كشمير» او ياد نكنيم سخن ناتمام خواهد بود.
مشيری شاعر بزرگ روزگار ماست. وقتي مجموعه آثار اورا در نظر میگيريم
میبينيم كه او سبك مشخص خود را يافته و بسياری از سروده های او در
گنجينه جاويدان شعر فارسی هميشه جايگاه خاص خود را خواهد داشت.
بعد از يك قرن جدال كهنه و نو، شعر مشيری همان است كه شاعر روزگار ما
بايد بسرايد. و اقبال نسل امروز به آثار او مؤيد اين نظر است. شعر او
بركنار از كهنگي و پوسيدگي نظم بعضي مقلدان چشم و گوش بسته شعر
پيشينيان، و بيراهي و خامي گفتههاي بعضي جوانان مدعي نوپردازي است.
به ياد ندارم كه مشيري در جدال كهنه و نو شركت كرده باشد. و با اينكه
سخن او شعر نو و امروزي شناخته ميشود در گرمبازار ستيز كهنه و نو
بارها ديدم كه استادان سنتگرا شعر او را ستايش ميكردند. شعر مشيري در
عين حال كه از پشتوانه شاهكارهاي هزار ساله شعر و ادب اين سرزمين
برخوردار است بيان زندگي ايراني امروز و با ديد و انديشه امروزي و به
زبان ايراني امروز است.
در مجموعه «پنج سخنسرا» شناخت عميق او را از ظرايف و دقايق شعر
فردوسي، خيام، نظامي، سعدي و حافظ مي بينيم. زبان شعر او هم به همان
سادگي و رواني است كه حرف ميزند و حرف ميزنيم و به اصطلاح اديبان
«سهل و ممتنع» است. او به راهي رفته است كه سعدي در روزگار خود ميرفت.
يك نمونه سادگي و دلاويزي سخن او را در شعر «كوچه» ميبينيم كه
لطيفترين شعر عاشقانه عصر ما شناخته شده و در حافظه بسيار كسان جاي
گرفته كه گاه و بيگاه زمزمه ميكنند، با اينكه به خاطر سپردن شعري كه
از چهار چوب وزن و قافيه سنتي آزاد باشد دشوار است. اين را هم بگويم كه
در ژرفاي شعر ساده و روان مشيري، اندوهي لطيف و حكيمانه از آن سان كه
در سخن فردوسي و خيام و حافط هست، احساس ميشود. سخن را به دو بيت خطاب
به او تمام ميكنم كه خطاب به نظامي سروده است.
شعر تو بهار بيخزان است
گلزار تو جاودان جوان است
چون بال به بال عشق بستي
تا هست جهان، هميشه هستي
۲۵
آذر ۱۳۷۷
|